دخترک طبق معمول هر روز جلوي کفش فروشي ايستاد و به کفش هاي قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد و بعد به بسته هاي چسب زخمي که در دست داشت خيره شد و ياد حرف پدرش افتاد : "اگر تا پايان ماه هر روز بتوني تمام چسب زخم هايت را بفروشي آخر ماه کفش هاي قرمز رو برات مي خرم". دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود گفت:يعني من بايد دعا کنم که هر روز دست و پا يا صورت 100 نفر زخم بشه تا... و بعد شانه هايش را بالا انداخت و راه و افتاد و گفت:"نه... خدا نکنه...اصلآ کفش نمي خوام.
![]()
|
+
نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 1:34 توسط بهاره
|

زندگی نامه
در 15 مهر ماه 1307 در کاشان چشم به جهان گشود غبار لبخند می تراوید آفتاب از بوته ها
تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در همین شهر به پایان رساند و وارد دانشکده هنرهای زیبا تهران شد
و در سال 1332 در رشته نقاشی با احراز رتبه اول و دریافت نشان درجه علمی لیسانس گرفت
در سال 1336 از راه زمینی به پاریس و لندن سفر کرد در سال 1337 در اولین بی ینال تهران و کمی بعد در بی ینال ونیز و در سال 1339 در بی ینال دوم تهران شرکت جست و جایزه اول هنرهای زیبا را دریافت داشت
در دی ماه سال 1358 برای درمان بیماری سرطان خون به انگلستان رفت و در اسفند ماه همین سال در ایران بازگشت و در تاریخ اول اردیبهشت 1359 در بیمارستان پارس تهران چشم از جهان فرو بست
وی را در روستای مشهد اردهال کاشان به خک سپردند.
دیدمش در دشت های نم زده
مست اندوه تماشای یار باد
مویش افشان گونه اش شبنم زده
لاله ای دیدیم لبخندی به دشت
پرتویی در آب روشن ریخته
او صدا را درشیار باد ریخت
جلوه اش با بوی خک آمیخته
رود تابان بود و او موج صدا
خیره شد چشمان ما در رود وهم
پرده روشن بود او تاریک خواند
طرح ها دردست دارد دود وهم
چشممن بر پیکرش افتاد گفت
آفت پژمردگی نزدیک او
دشت دریای تپش آهنگ نور
سایه میزد خنده تاریک او

+
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 2:31 توسط بهاره
|

کنار آشیانه تو آشیانه میکنم فضای خانه را پر از ترانه میکنم یکی سوال میکند به خاطر چه زنده ای ؟ و من برای زندگی تو را بهانه میکنم ![]()
|
چنان دلگیرم از دنیا که خود را هم نمی خواهم
به این زخم دل خونین دگر مرهم نمی خواهم
همه نامهربانند در این دنیای پر تذویر
چنین شد حاصل عمرم ... که جز مرگم نمی خواهم
![]()
|
پختن
نان شکستن
نان قسمت کردن
نان بودن.
ساده است نوازش سگي ولگرد
شاهد آن بودم که چگونه زير غلتکي ميرود
و گفتند که سگ من نبود
ساده است ستايش گلي
چيدنش و از ياد بردن
که گلدان را آب بايد داد
ساده است بهره جويي از انساني
دوست داشتنش ، بي احساس عشقي
او را به خود وانهادن و گفتن
که ديگر نميشناسمت
ساده است لغزشهاي خود را شناختن
با ديگران زيستن
به حساب ايشان و گفتن که من اينچنينم
ساده است که چگونه ميزي
باري زيستن سخت ساده است
و پيچيده
نیز هم
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 1:57 توسط بهاره
|

اول از همه یه شعر از سهراب رو براتون می ذارم:
ابری نیست از کوچه پرسیدم نشانت را نمی دانست
اینگونه سیب سرخ هم از چشمم افتاده ست لای ورقها ، نامه ها ، دفترچه ها گشتم در من ترانه های قشنگی نشسته اند انگار از نشستن ِ بیهوده خسته اند انگا ر سالهای زیادی ست بی جهت امید خود به این دل ِ دیوانه بسته اند ازشور و مستی ِ پدران ِ گذ شته مان حالا به من رسیده و در من نشسته اند ... من باز گیج می شوم از موج واژه ها این بغضهای تازه که در من شکسته اند من گیج گیج تو را شعر می پرم اما تمام پنــــجره ها ی تــو بستـــه اند
روشنی،من،گل،آب
بادی نیست
می نشینم لب حوض
گردش ماهی ها روشنی من گل آب
پکی خوشه زیست
مادرم ریحان می چیند
نان و ریحان و پنیر آسمانی بی ابر اطلسی هایی تر
رستگاری نزدیک لای گلهای حیاط
نور در کاسه مس چه نوازش ها می ریزد
نردبان از سر دیوار بلند صبح را روی زمین می آرد
پشت لبخندی پنهان هر چیز
روزنی دارد دیوار زمان که از آن چهره من پیداست
چیزهایی هست که نمی دانم
می دانم سبزه ای را بکنم خواهم مرد
می روم بالا تا اوج من پر از بال و پرم
راه می بینم در ظلمت من پر از فانوسم
من پر از نورم و شن
و پر از دار و درخت
پرم از راه از پل از رود از موج
پرم از سایه برگی در آب 
چه درونم تنهاست ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
آن کفشهای مهربانت را نمی دانست
رنجیده ام از آسمان ، قطع امیدم کرد
دنباله ی رنگین کمانت را نمی دانست
شیرینی اش ، طعم لبانت را نمی دانست
قیچی شدم ، بال و پرم را یک به یک چیدم
ســـَمت ِ وسیع ِ آسمانت را نمی دانست
حتی کتابی داستانت را نمی دانست 











+
نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 1:7 توسط بهاره
|

قلبم محکوم شد به ساده بودن!..غرورم محکوم شد به خونسرد بودن !!.. احساسم غصه که تلخ است خریدن چرا؟ این هم یه شعر از سهراب با سبد رفتم به میدان صبحگاهی بود
محکوم شد به کم حرف بودن!..دلم محکوم شد به گوشه گیر بودن!!.. چشمانم محکوم
شد به مهربان بودن!..دستهایم محکوم شد به سرد بودن!!.... پاهایم محکوم شد به تنها
رفتن!.....آرزوهام محکوم شد به محال بودن!!!!!!........ "وجودم" محکوم شد به" تنها"
بودن!!!!...و "عشقم" محکوم شد به" مردن
اشک چو شور است ، چشیدن چرا؟
گاه در این ره نفسی تازه کن
عمر چو فانیست ، دویدن چرا؟؟؟؟؟![]()
![]()
![]()
میوه ها آواز می خواندند
میوه ها در آفتاب آواز می خواندند
در طبق ها زندگی روی کمال پوست ها خواب سطوح جاودان می دید
اضطراب باغ ها درسایه هر میوه روشن بود
گاه مجهولی میان تابش به ها شنا می کرد
هر اناری رنگ خود را تا زمین پارسیان گسترش می داد
بنیش هم شهریان افسوس
بر محیط رونق نارنج ها خط مماسی بود
من به خانه بازگشنم مادر پرسید
میوه از میدان خریدی هیچ ؟
میوه های بی نهایت را کجا می شود میان این سبد جا داد ؟
گفتم از میدان بخر یک انار خوب
امتحان کردم اناری را
انبساطش از کنار این سبد سر رفت
به چه شد آخر خورک ظهر
ظهر از ایینه ها تصویر به تا دوردست زندگی می رفت

+
نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 17:31 توسط بهاره
|

رسم زندگی این است روزی کسی را دوست داری و روز بعد تنهایی به همین سادگی او رفته است و همه چیز تمام شده مثل یک مهمانی که به آخر می رسد و تو به حال خود رها می شوی چرا غمگینی ؟ این رسم زندگیست پس تنها آواز بخوان با درودی به خانه می آیی و در کلاس روزگار درسهای گونه گون است
درس دست یافتن به آب و نان
درس خوب زیستن کنار این و آن
درس عشق
درس مهر
در کنار این کلاس و درس ها
در کنار نمره های صفر و نمره های بیست
یک معلم بزرگ نیز در تمام لحظه ها،تمام عمر
در کلاس هست و در کلاس نیست
نام اوست مرگ
و آنچه درس می دهد زندگیست گلی را که دیروز
با بدرودی
خانه را ترک می گویی
ای سازنده!
لحظه ی ِ عمر ِ من
به جز فاصله یِ میان این درود و بدرود نیست:
این آن لحظه ی ِ واقعی ست
که لحظه ی ِ دیگر را انتظار می کشد.
نوسانی در لنگر ساعت است
که لنگر را با نوسانی دیگر به کار می کشد.
گامی است پیش از گامی دیگر
که جاده را بیدار می کند.
تداومی است که زمان مرا می سازد
لحظه ای است که عمر ِ مرا سرشار می کند.
به دیدار من هدیه آوردی ای دوست
دور از رخ نازنین تو
امروز پژمرد
همه لطف و زیبایی اش را
که حسرت به روی تو می خورد و
هوش از سر ما به تاراج می برد
گرمای شب برد
صفای تو اما گلی پایدار است
بهشتی همیشه بهار است
گل مهر تو در دل و جان
گل بی خزان
گل تا که من زنده ام ماندگار است
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 10:42 توسط بهاره
|

نگاه می کنم نمی بینم چشم مرا نگاه تو پر کرده
گوش می کنم نمی شنوم گوش مرا صدای تو پر کرده
ای که چشم من بدون تو نابینا
ای که گوش من بدون تو ناشنوا
با من بمان همیشه بمان تنها تو بمان
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 1:37 توسط بهاره
|

پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است.
اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی، اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح، خدا چندان کاری به کارت ندارد. اجازه می دهد که عاشقی کنی، تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی. اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی، خدا با تو سختگیرتر می شود. هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر، بیشتر باید از خدا بترسی. زیرا خدا از عشق های پاک وعمیق و ناب و زیبا نمی گذرد، مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند.
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 0:48 توسط بهاره
|

می خواهم با کسی رهسپار شوم که دوستش می دارم نمی خواهم بهای این همراهی را با حساب و کتاب بسنجَم یا در اندیشه خوب و بَدَش باشم. نمی خواهم بدانم دوستم می دارد یا نه. می خواهم بروم با آنکه دوستش می دارم من از خدا خواستم، کاش می دانستید که زندگی با همه وسعت خویش محفل ساکت غم خوردن نیست حاصلش تن به قضا دادن و پژمردن نیست زندگی خوردن و خوابیدن نیست زندگی حس جاری شدن است زندگی کوشش و راهی شدن است از تماشاگر اغاز حیات تا به جایی که خدا می داند از مرگ حذر کردن دو روز روا نیست روزی که قضاباشد و روزی که قضانیست روزی که قضا باشد کوشش نکند سودی روزی که قضا نیست بر او ترس روا نیست عشق یعنی مستی دیوانگی عشق یعنی با جهان بیگانگی عشق یعنی شب نخفتن تا سحر عشق یعنی سجده ها با چشم تر عشق یعنی سر به دار اویختن عشق یعنی اشک حسرت ریختن عشق یعنی در جهان رسوا شدن عشق یعنی مست و بی پروا شدن عشق یعنی سوختن یا ساختن عشق یعنی زندگی را باختن
نغمه هاي عشق مرا به گوشت
برساند تا لبخند مرا
هرگز فراموش نكني و
ببيني كه سايه ام به
دنبالت است تا هرگز
نپنداري تنهايي.
ولي اكنون تو رفته اي ،
من هم خواهم رفت
فرق رفتن تو با من اين
است كه من شاهد رفتن تو هستم
+
نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 23:32 توسط بهاره
|


+
نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 22:25 توسط بهاره
|

وفات جانسوز حضرت فاطمه زهرا(س)را به همه ی مسلمانان
تسلیت می گویم
+
نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 22:15 توسط بهاره
|

پسرک گفت : " گاهی اوقات قاشق از دستم می افتد . " پیرمرد گفت : " من هم همینطور . " پسرک آرام نجوا کرد : " من شلوارم را خیس می کنم . " پیرمرد خندید و گفت : " من هم همینطور " پسرک گفت : " من خیلی گریه می کنم ." پیرمرد سری تکان داد و گفت : " من هم همینطور . " اما بدتر از همه این است که... پسرک ادامه داد:آدم بزرگ ها به من توجه نمی کنند . بعد پسرک گرمای دست چروکیده ای را حس کرد . " می فهمم چه حسی داری . . . می فهمم . "
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 14:49 توسط بهاره
|

روزی مردی , عقربی را دید که درون آب دست و پا می زند . او تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد , اما عقرب انگشت او را نیش زد.
مرد باز هم سعی کرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد , اما عقرب بار دیگر او را نیش زد .
رهگذری او را دید و پرسید:"برای چه عقربی را که نیش می زند , نجات می دهی" .
مرد پاسخ داد:"این طبیعت عقرب است که نیش بزند ولی طبیعت من این است که عشق بورزم" .
چرا باید مانع عشق ورزیدن شوم فقط به این دلیل که عقرب طبیعتا نیش می زند؟
عشق ورزی را متوقف نساز . لطف و مهربانی خود را دریغ نکن حتی اگر دیگران تو را بیازارند.
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 19:27 توسط بهاره
|

من سکوت اختران آسمان دانم که چیست
من سکوت عمق بحر بیکران دانم که چیست
من سکوت دختر محجوب پراحساس را
در حضور مرد محبوب جوان دانم که چیست
من سکوتی را که تنها در نوای سازوچنگ
در میان انجمن گردد بیان دانم که چیست
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 16:50 توسط بهاره
|

زندگی زندگی رسم خوشایندیست زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ پرسشی دارد اندازه عشق زندگی چیزی نیست که لبه طاقچه عادت از یاد من و تو برود زندگی ضرب زمین در ضربان دل ماست زندگی سوت قطاریست که در خواب پلی می پیچد
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 9:37 توسط بهاره
|
